دریغ است ایران که ویران شود سنگ نبشته های یک زائر...
سنگ نبشته های یک زائر...
  
 شبان مهتابی از ایوان ماه نگاهت می کنم... دستت بنرمی نفسی می وزد،و راه می افتم در نور سرد، گویی خطی شکسته کز کوچه های دنیا بگذرد
 
اسفند 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
 
آرشیو
موضوع بندی

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 16 اسفند ماه سال 1385
گفت: نمی خوانم سفر می کنم

 

دوستان سلام

با عرض پوزش به دلیل پاره ای مسایل فنی از این پس مطالب این تارنما در نشانی زیر قابل دسترسی خواهد بود:

http://DragonFly.MihanBlog.com


 
سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385
شادی صدر نام تمام زنان این سرزمین است!

درست در تاریک ترین لحظه

که خفاشها، تجمع اعتراض آمیز زنان در تهران (عکس از ایسنا)

مرگ روشنی را نوید داده بودند،

شهابی خود را به آتش کشید؛

شراره شد،

قلب ظلمت را شکافت

و فریاد کرد

که اکنون من اینجایم!

زنده!

 

حسن تصادف جالبی بود این هفته به ویژه روز دوشنبه:

الف) سالروز درگذشت کورش؛ ابرمردی که نوشت نخستین منشور حقوق بشر را روزی که جهان در توحش و بربریت غوطه می خورد!

ب) سالروز درگذشت  مصدق؛ مردی که جز یک عبارت درباره اش نمی توان گفت: مرد آزاد! (البته مرده آن است که نامش به نکویی نبرند)

ج) دفن شهادت در دانشگاه بین المللی امام

د) دستگیری 50 تن از فعالان حقوق زنان که تنها جرمشان خواستن حق خود بود و تیتر طبق معمول توهم آلود کیهان که نوشت: "با دستگیری این 50 نفر پرونده ی جنبش زنان در ایران بسته شد"!!!!!

ه) همزمان با این دستگیری برگزاری همایشی در دفاع از حقوق مسلّم زنان که بخاطر دستگیری سخنران مدعو (شادی صدر) تبدیل به تریبون آزاد شد و با حمایت از فعالان بازداشت شده و محکومیت قاطع بازداشت آزادیخواهان به پایان رسید.

ولی اصل مطلبی که می خواهم بنویسم چیز دیگری است:

بلافاصله پس از اعلام نتایج انتخابات شوراها و مشخص شدن برندگان (!) در قزوین، تارنمای خبرگزاری فرانسه خبری را در صفحه ی اول خود گذاشت و قزوین را بخاطر بالا بودن آرای زنان منتخب در زمره ی شهرهای آزاد و طرفدار حقوق زنان اعلام کرد. تا اینجای کار که خیلی هم فخر کردیم به خودمان و کاش می دانستیم که خماری این مستی...

با توجه به تمام شرایطی که اول مطلبم نوشتم انتظار می رفت که حداقل یکی از سه زن عضو یا چهار زن منتخب شورا در همایشی که برای دفاع از حقوق زنان برگزار شده شرکت می کرد ولی با کمال ناباوری چشممان به در ورودی سالن اجتماعات جهاد کشاورزی سفید شد و هیچ اثری از منتخبان و منتصبان پیدا نشد. قضیه وقتی به جاهای باریک کشیده شد که شنیده شد برای یکایک اعضا و منتخبین مونث شورا بصورت کتبی و حضوری دعوت رسمی بعمل آمده است!!! و دریغ از حضور حتی یکی از این بانوان محترم!!!

چرا این نمایندگان زن که بدون شک با آرای زنان همجنسشان در انتخابات پیروز شده اند -البته نه همه شان - ، هیچ اهمیتی برای آنها قائل نشدند؟ این پرسش تامل برانگیزی است که بشدت پیگیر آن بوده و مراتب را به اطلاع شما عزیزان خواهم رساند.

ولی از همه اینها گذشته روسیاهی به ذغال ماند و قدرت تشکل غیر دولتی " آرمان و توسعه " در گرد آوردن بیش از دویست نفر آن هم در چنین شرایط و زمانی- و همچنین انعطاف بالای اعضا در برابر مشکل پیش آمده (دستگیری خانم شادی صدر) مثال زدنی بود. زیبایی دیگر این همایش وقتی بود که یکی از حاضران چه زیبا گفت: یکایک ما اینجا شادی صدر هستیم!

برای کیهان و کیهانیان آرزوی بهبودی دارم و از خدا می خواهم کمی ... و احساس مسئولیت به تمام منتخبان و منتصبان بخصوص شورای شهرمان بدهد. در کل این همایش حرکت بسیار با ارزشی بود و امید که از این پس شاهد کارهای بیشتری از این دست در استان باشیم.

همینجا به تمام زنان غیرتمند شهر قزوین و بویژه سرکار خانم قافله باشی، دوستان خوبمان آیدا و مریم و پویان و حامد که بیشترین بار این همایش را در طی چندین روز بر دوش داشتند و بخصوص دوست و همکار گرامی سرکار خانم بی نیاز تبریک می گویم و لازم می دانم از زحماتی که تمام فعالان این عرصه در راه رفع تبعیض و اعاده ی حقوق زنان متحمل می شوند قدردانی کنم.

روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر مقابل در اصلی مجلس برای حمایت از دوستان دربندمان تمام زنان و کودکان ستمدیده از...

حمایت گسترده مطبوعات و افکار عمومی جهان از فعالان بازداشت شده را با کلیک روی این پیوند ببینید.

مطلب جالبی هم برایتان بنویسم و والسلام:

کشیش با حالت برافروخته ای فریاد زد: این علم لعنتی شما به چه درد می خورد؟

و علم صدای او را از تمام رادیوهای جهان پخش کرد! 

بیدار بمانید و بی دار


 
یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385
فراخوان تجمع روز جهانی زن - 8 مارس/ 17 اسفند 85

همبستگی برای آزادی، برابری، عدالت جنسیتی

 

 

روز جهانی زن را در زمانی گرامی می داریم که هنوز سایه قوانین تبعیض آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می کند، سیاستهای جداسازی و سهمیه بندی جنسیتی با شدت هر چه تمام تر اعمال میشود، جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می شود، زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی عدالتی، پناهی نمی یابند و آسیبهای اجتماعی و فقر هر چه بیشتر چهره ای زنانه به خود می گیرد. در این شرایط، زنان با تلاشهای خستگی ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی همچنان پای می فشارند.


ما با تاکید بر خواسته های دمکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاد اندیش دعوت میکنیم برای تجدید میثاق و ابراز همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و نابرابری و بی عدالتی علیه زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد شد، بپیوندند.


گروه هماهنگ کننده:

شهلا انتصاری، شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، فاطمه گوارایی، مینو مرتاضی لنگرودی، رضوان مقدم

 

از تارنمای پرگاس


 
جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
سرخی تمام گدازه های زمین!

 

« اگر تو بسوی من دست دراز کنی،

که مرا بکشی،

من هرگز دست دراز کننده بسوی تو

نخواهم بود، که تو را بکشم.

چرا که من از خدای خود، پروردگار عالمیان، بیم دارم!»

 

 

تقدیم به سراینده ی "سر و سنگ"

 

انسان به برادر کشی دست یازید،

و زمین... سرانجام...  سر کشید!

 

خون فرزند را به پیاله سر می کشند لولی وار؟

یا با "نی" نم نمک مزه مزه می کنند زیر سنگینی دلچسب سایه شان

سایه، روشنی را دریغ کرده شاید از اذهان!

 

-          فرقی می کند؟؟؟

-          مگر نه حرام شده بود خون انسان؟ فرقش اینست!!!

 

 

سرخی تمام گدازه های زمین، خون هابیل است!

کوههایش تورم دردواره های سنگین سنگی که نقش زد به پیشانی برادر

زمین به خونخواری اش کیفر می شود قرنهاست  

دستهای انسان سرخ است همچنان!

 

« او را آفریده ای تا بر زمین فساد کند؟ »

...

...

... هنوز صبر می کند آنکه حرام کرد سرخی خون را بر دستان!


 
سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385
و من کان اعمی فی هذه فهو اعمی فی الآخره و اضل سبیلا

پرسشی بود از بچه ها (بویژه خانمها) ی کلاس:

به نظرتان دلیل این همه اجحاف بر زنان چه می تواند باشد؟

و پاسخهایی قابل پیش بینی گرفتن:

نگاههای عاقل اندر سفیه، نگاههای سرزنشگر و نگاههای زیادی تیزبین...

- حالا چی شده شما به فکر حقوق زنان افتادی؟

- ای ناقلا چی تو سرت میگذره؟

- شما به فکر حقوق خودت باش!

و جالبتر از همه نگاههای رقت بار همجنسان:

- زن ذلیل!

تجربه ی جالبی بود؛ در عمل دیدن هزارباره ی آنچه بدان ایمان دارم:

« اگر برده ای را خفته یافتید، بیدارش کنید، و با او از آزادی سخن بگویید.»

 زیر لب گفتم: این هم مثل همیشه. گویا هنوز زاده نشده آنکه بخواهد...

 

نگاهی بهتر به موضوع بسیاری چیزها را روشن می کند:

تا وقتی برده ای خودش نخواهد، تلاش برای بیدار کردنش آب در هاون کوفتن است و در معرض اتهاماتی قرار گرفتن که سبکترین و ساده ترینشان در خطوط بالا ذکر شد.

وقتی از خانمی درباره ی طرح تعدیل ورود دختران به دانشگاهها می پرسی، اگر هزار نوع انگ و برچسب به پیشانی ات نزند، (بیش از ده بار با پاسخی از این دست روبرو شده ام) جوابش این است که: از اول همینطور بوده، ما چه می توانیم بکنیم؟ مجبوریم بیشتر درس بخوانیم تا در این رقابت نفس گیر غیر استاندارد علاوه بر پسران، دختران دیگر را هم کنار بزنیم و... تنازع بقا! چقدر این روزها یاد "باکسر" می افتم در رمان "مزرعه ی حیوانات "جورج اور ول" که در پاسخ به هر عامل محرکی می گفت: « من از فردا بیشتر کار خواهم کرد.»!

محض تنویر – و نه تشویش- اذهان عرض شود که: طرح تعدیل جنسیتی دانشگاهها دوباره از زیر ویرانه های جاهلیت به در آمده و در مجلس هفتم در حال بررسی است. طرحی که آشکار و بی دغدغه پای بر روی  اصول سوم، بیستم، بیست و یکم و سی ام قانون اساسی می گذارد و می کند آنچه را در زمان جاهلیت می کردند. در صورت تصویب این طرح دختران – که در حال حاضر بیش از 65 درصد ورودی کنکور را به خود اختصاص داده اند- با سد بلندی به نام تعدیل جنسیتی و پذیرش 50 درصدی مواجه می شوند تا از حق مسلم خود در تحصیل نیز محروم شوند.

در توجیه طرح طالبانی مجلس گفته می شود که برای حفظ حریم مقدس خانواده و جلوگیری از فساد در دانشگاهها بوده و کسی نیست در برابر این تهمت آشکار فریاد کند که مگر زنانی که وارد دانشگاه می شوند فاسدند یا مروج فساد؟ ببخشید کدام خانواده؟ کدام فضای مقدس؟ کدام دانشگاه؟ خودتان هم می دانید که تمام اینها بهانه ای بیش نیست و تفکر طالبانی و نگاهی دون شان انسانیت به زن و حقوق مسلم او تنها دلیل ارائه و احیانا تصویب این طرح است.

منظور من از حقوق مسلم هیچ ارتباطی به پوشش و مواردی از این قبیل ندارد بلکه بر این باورم که هیچ کس به هیچ دستاویزی حق ندارد حقوق تصریح شده در قانون و شرع را از کس دیگری بگیرد. حال چه زن باشد که حقش ضایع شود و چه مرد!

ولی چه می توان کرد با مردمی که خود ستون زیر خیمه ی ستم می شوند و تا کسی مظلوم واقع شدن را سرنوشت و قسمت خودش نداند، هیچ ظالمی نخواهد توانست بر او ستم کند. گاهی فکر می کنم کاش جبران خلیل زنده بود که می شد برایش نامه ای نوشت و پرسید: شاید بتوان برده ای خفته را بیدار کرد و با او از آزادی سخن گفت، ولی با برده ای که خود را به خواب زده و در بیدار- خوابی توهم آلودش تازه رویا هم می بیند چه می توان کرد؟

 

انگشتم لابلای برگه های قرآن می گردد. آنجا را که از حقوق برابر زن و مرد و کرامت انسان و ... و ... و ... گفته است می گذرم و می رسم به آیه ای که لبخندی تلخ گوشه ی لب می کارد:

 

« هر آنکه در این جهان خود را به ندیدن زند، در آن جهان نیز کور برانگیخته خواهد... »

آیه 72 سوره اسرا


 
سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385
داستان تازه ای نیست مرگ!

 

برای استاد عزیزم سید کمال رضایی و دکتر سید علی شهروزی، مرد دوست داشتنی شورا

 

شهابی زبانه می کشد بر پهنه ی سیاه آسمان

و روحی بلند عروج می کند

تا اوج افلاک...

داستان تازه ای نیست مرگ!

ماه عجیبیه اسپندارمذ! همیشه عجیب بوده و خواهد بود با تمام چیزها و آدمای خاص خودش... ماهی به پاکی نام زیباش و ماهی که می شه گفت امسال موسمی شد برای سفر؛ سفر عزیزان دو تا از پاکترین مردمان دنیام، سفری به فراسوی نادیدنی ها و آزادی! و امروز، هشتم اسپندارمذ، سالروز عروج مردی با آوای آسمانی؛ استاد غلامحسین بنان. ماه هنوز به نیمه نرسیده عزیزانی از جمع دوستانمون عازم سفر شدند که... همیشه دیر می شود!

براشون دعا می کنم، برای ورودشون به زیر سایه ی رحمت حق، و برای شادی روانهای پاکشون در بهین سرای اهورامزدا دعا می کنم. همونطور که شریک خنده هاشون بودم امروز هم شریک اندوهشون هستم و آرزومند صبر برای خانواده های محترمشون.

 

« فرزند اندک می زاید

تا گوهر آزادیش را

کمیابی

رونقی ابدی باشد

و چون مرگش فرا رسد

سقف پروازش را بالا... و بالاتر می برد

تا زیر مژگان سوگوار آفتاب

به خواب رود

- در حریر شعله و دود خویش-

...

و به آخرین کنگره ی برج که می رسند

در آفتاب می سوزند

و در گورستان پرشکوه شعله ی خویش

به خواب ابد می روند

عقاب ها! »

شعر داخل « » از زنده نام منوچهر آتشی


 
جمعه 4 اسفند ماه سال 1385
خاطره یا زنده کردن خاطره ای از زنده یاد مرتضی

فشاری بی امان بر گلویم حس می کنم و نگفته می دونی که حرفام دیگه ته کشیده یا شایدم داره تو گلو یخ می زنه یا... پس اجازه بدی امروز از یه خاطره برات بنویسم؛ نامه ای که چهارسال پیش برای مرتضی نوشتم. دوست دارم این حرفام به دردت بخوره، به کارت بیاد و کاش بتونم طوری بگم که بفهمی:

 

مرتضی جان، داداشی سلام

بذار بی مقدمه برات بنویسم که می خوام امروز برات از دوست بودن بگم، و دوست داشتن! هیچکدوم رو نمی خوام در نظرت زیبا جلوه بدم و هیچکدوم رو تحریم و تقبیح نمی کنم. فقط یه شرح مختصر واسه ت می نویسم از اون چیزی که تو ذهنم هست:

دوست داشتن یعنی خواستن؛ برای خود خواستن، مالکیت! دوست بودن هم خواستنه ولی خواستن دوست بخاطر خود دوست نه بخاطر چیزی و نه بخاطر نفس خود! دوست بودن تنها خود دوست براش مهمه و هیچ اهمیتی نداره که این دوست "تنها مال تو" باشه یا نه! دوست بودن به تامین نیاز هر دو طرف فکر می کنه و دوست داشتن "تنها نیاز خودش" رو می بینه.

دوست داشتن از یه نیاز حاصل می شه؛ نیازی برای ... و دوست بودن هم محصول یه نیازه؛ نیازی برای آشنایی تو برهوت بی صدای کویری هولناک که تا چشم کار می کنه شن و ماسه ست و... دوست بودن محصول نیاز متقابل دوتا روح بی کسه تو تنهایی دهشتناک کویر!

دوست داشتن گرفتار می کنه تو بند خودش و دوست بودن رها می کندت از خیلی بندها، آزادت می کنه که هر جایی می خوای باشی ولی دوست داشتن یه بندی به اسم دوست داشتن به پات می بنده و همیشه سعی داره مثل یه .. دنبال خودش بکشدت!

دوست داشتن همیشه بخاطر یه چیز دیگه ست یعنی هدف و مقصود دیگه ای پشتش هست و دوست بودن تنها و تنها و تنها بخاطر دوست بودنه و بس! بنابراین احتمال به آلودگی کشیده شدن دوست بودن خیلی ضعیفتره از دوست داشتن.

تو ارزشت برام خیلی بیشتر از اینهاست که بخوام فکر زنجیر بستن به پات یا... رو در ذهنم داشته باشم یا حتی بتونم خیال چنین چیزی رو تحمل کنم. به همین خاطر و خیلی دلیل های دیگه هیچوقت نمی خوام دوست داشته باشم، بلکه تمام تلاشم رو می کنم تا باهات دوست باشم و دوست باقی بمونم!

کاش تونسته باشم طوری بگم که...

حسین


 
سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385
دستانت، دستانت، دستانت!

برای پونه ای جویباری رسته بر حاشیه این کویر سرد!

 

آتشی بنفش شعله می کشد از میان دستانت

انگشتانت چون شاخه های لخت انار؛ بلند، باریک، سرخ و سپید...

چه نجیبانه دود می شود!

به نرمی حلقه ی واپسین شبکلاهی که چون تاج زیستن از سر شمع برمی خیزد

دستهای سوزانت را در آغوش می کشی تنگ تنگ

صدا می زنی - بی صدا - سردم است، به دادم برس!

 

هرم شعله هایت هراس در رگهای یخزده می دواند

مرده ام! و سنگ شده...

دلم می سوزد؛ برای خودم، نه دستهای تو!

"دلم" می سوزد نه دستهای بی تحرک سیمانی ام...

جمود نعشی شنیده ای؟؟؟

 

تمام تنت سیاه شده، دود می شوی

شور شعله ها بیتابم می کند

و همچنان فریاد روحی شنیده می شود هر شب در پهنه ی تمام دنیاها

که داد می زند و داد می زند و داد می زند:

سردم است، به دادم برس! 

 

20 بهمن 85

جاده ساوه

ساعت 2-4 بامداد


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6824


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها